بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

یک ماه تا بهار... با بردیا

1391/12/4 2:32
نویسنده : مامان نسرین
296 بازدید
اشتراک گذاری

ماچبه نام خدا...

مامان فدات شه... فدای اون پست دستت که اگزما زده...ناراحت روزی هزار بار میبوسمش تا خوب خوب بشه... بمییییییرم که انقدر کیوی دوست داشتی و دیگه نمیتونی بخوری...  دارچین ممنوع... غذاهای فست فودی و پر ادویه ممنوع...

آقای دکتر اینطوری بودنتعجبتعجبخنده... که تو چه چیزایی دوست داری!!! 

تخم بلدرچین!!!!   کره... اونم خالی وبدون نون!!!!   من فدای تو... هزار ماشالله یه کم اشتهات بهتر شده...

آهااااااا....

دندون سیزدهم و چهار دهمت  تقریبا نمایانه...  دندونای نیش بالا.... مبارکه... مبارکه... خیلی خیلی مبارکه پسرکمماچ.

این روزا کیف میکنی... داریم خونه تکونی میکنیم... تو هم اسکاچ و دستمال به دست... پا به پای ما توی خونه میچرخی...

 توی خواب نازی... دمری و خسته بغل اما من دارم به اتفاق امروز فکر میکنم

میز اطو افتاد روی سرم... کم مونده بود اشکم در بیاد... واااااااااااای خدا انقده بوسم کردی و با یه لحن آروم و مهربون هی میگفتی مامان!!!  هر یه ربع هم یادت می افتاد میومدی سرمو بوس میکردی...

 خدا دیگه چی میخوام ازت؟؟؟؟؟؟؟؟

پسرم  تاج سرم... یه گوله نمک شده... خودش تنهایی میشینه پشت میز... بدون کمک من...  تا آخر ماکارونی شو میخوره... با هر قاشقی که میبره دهنش میگه ... به به!!ماچ

خدای خوبم... به خاطر تمام اتفاقات خوب ممنونماچ

..............................................................................................................................

اینجا:خانه کودک برج میلاد... جمعه27 بهمن ماه

این گل پسرا: بردیا... آرمان جون.. بردیا گل پسر مهسیما جون...  آرتا ی شیطون

بردیا

بردیا و آرمان خندان

بردیا

دو تا 25 خردادی...

بردیا

پسر خواب آلو و خسته...

ذ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (3)

بهاره
5 اسفند 91 13:53
ممنون مامان نسرین که آخرش طلسم رو شکستی....ممنون بابت عکسهای قشنگت...مراقب گل پسرت باش
عمو احمد و خاله سعیده
5 اسفند 91 22:16
بردیای عزیزم:
کاش بدونی چقدر حضورت تو ساختمون برای ما شادی افرینه نمیدونی وقتیکه با اون صدای نازت اسم تک تکمون از پشت در بسته واحدتون صدا میزنی و صدات تو راه پله می پیچه چه دلی از ما میبری(حمو-عمه-اله..)خدا تو را برای ما حفظ کنه
راستی امروز من و مامان شما رفتیم بیرون وای خاله راه رفتنت دیدنی بود هر جا عکست رو شیشه منعکس میشد وایمیسادی کلی خودتو نگاه میکردی بماند که چطور تو راه مکث میکردی و به ادم ها خیره میشدی..خلاصه عاشقتیم جوجه


منم عاشقتونم... چقدر خوبه که هم خونه ایم... تا حوصلم سر میره میپرم بالا

زینب خانزاده
6 اسفند 91 14:54
عزیز دلم...همیشه شاد و سلامت باشین کنار همدیگه...از خدای مهربون به خاطر خوشبختیت سپاسگذارم